دلتنگی تنها نصیب من بود از زیباییهایت...
همه میگن خوشی زیر دلش زده اما رها دیگه حتی خندیدن یادش رفته...
نفرت دارم ازش... از همه... تموم چیزایی که شنیده بودم و باور نکرده بودم بهم ثابت شد ،با چشم خودم دیدم... برای هزارمین بار شکستم،تموم شدم... لحظه سال تحویل تو بیمارستان بهگر بودم،زیر سرم... چه گذشت بر من و دلم بماند... آرزوی من خوشبختی اش بود اما...به مولا انتظار نداشتم... دلم نمیاد پاک کنم وبلاگو،یادگار اشکامه... می مونه،اما من میرم واسه همیشه،واسه ه م ی ش ه... وقتی می بینمت با دیگرونی،تو اوج گریه هام می خوام بخندم... می خوام داد بزنم تنهای تنهام،می خوام وقتی میگم تنهام،بخندم... THE END... تا شب زلف تو سرفصل غزل خوانی هاست زندگی نامه ی من شرح پریشانی هاست با تو من پنجره ای رو به طراوت دارم که بهار نفست گرد گل افشانی هاست... بهار بهونه ای شد تا بیام و باز خط خطی کنم این صفحه های سیاه رو... می نویسم واسه دل خودم،ممنون از همه دوستایی که تو این مدت با دل من راه اومدن،تشکر... خوشحالم که سال جدید برخلاف همیشه تنها نیستم،خدارو دارم... امسال دفتر ۳۶۵ برگمو دادم به خدا،تا بهترین تقدیرو برام نقاشی کنه... گرچه بهار امسال بی وجود یه عزیز برام از پاییز و غروباش غم انگیزتره... امیدوارم تو خونه تکونی دلش من رو بیرون نکرده باشه،شایدم از اول جایی نداشتم... خـــــــــــــــــــــــــــــــــــدا... کمکم کن،می خوام سال ۹۰ برام سالی باشه که آخرشم مثل اولش جشن بگیرم،آمین... سبزترین و همیشگی ترین بهار را برایتان آرزومندم... پ.ن.تعطیلی ادامه دارد،احساس من نیز... باز کم میارم... نمی خوام بیای،نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی... سفرت به خیر مسافر من... "این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است..." نه جایی واسه موندن دارم نه پایی واسه رفتن... روزگارم مرد با تمام خاطراتش... "سکوت هایی از اجبار ،خنده هایی بی انکار... شاید باید طغیان می کردم و از بودنم رنگی می ساختم... من در این تنهایی محکومم،محکوم... دلم باران است..." یه حرفی مونده ته گلوم،قاطی بغضم... حرفی که تا الآن به هیچکس نگفتم،مثل یه راز بین من و خود خدا... اما حالا وقتشه که گفته بشه، اونم فقط به تو... دوستت دارم... تو بهترین داداش دنیایی... امضا:آبجی رهایی...! فقط یه جاده جلو رومه... سردمه،تنهام،سرگردونم... نمی دونم به حرف دلم گوش کنم یا عقلم که از حرفای بقیه سرچشمه میگیره... هر کدوم یه سازی میزنن... یکی میگه برو،برو و حتی یه نیم نگاه به پشت سرت ننداز.برو و دوباره بساز... یکی دیگه میگه بمون... شده تا قیام قیامت منتظر بمون...خودش گفته صبر کن... بمون شاید بیاد و با هم برید این راهو... قدم به قدم... شونه به شونه... می دونم حتی اگر یه قدم بردارم دیگه حق برگشت به عقب ندارم... شکستم با حرفاش... بعد از ۱۱۹ روز انتظار اون برخورد لعنتی و بعدش دعوت به صبر... دیگه باورش ندارم... حالا با این جاده تاریک و مبهم چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ تنهاییمو... از بغضی بگم که همیشه موقع نوشتن راه نفسمو میبنده ،یا لبخند تلخی که برای حفظ ظاهر همیشه جلوی بقیه همراهمه... شدم یه مرده متحرک... تنها تفاوتم با جسد اینه که من هنوز احساس دارم... یه حس قشنگ که عشق می ناممش... هنوز دلم بلده بی تاب شه،یاد گرفته برای مرگ آرزوهاش اشک بریزه... ... دلتنگشم،خیلی... دیدنش از دور اگر چه دیوونم میکرد اما کلی نعمت بود برام... حالا خیلی وقته که این نعمت ازم دریغ شده... خدایا،خودت دریاب حالمو... بسمه عشق... من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم پیدا نمی شدی تو،شاید که مرده بودم... این بار با توام... توئی که می دونم هیجوقت نمی خونی این دلخون نوشته هارو...اما... شب تاسوعا که از کنارم رد شدی یه عزیزی کنار گوشم اومدنتو اعلام کرد،گفتم به جهنم... نه...اشتباه نکن...گفتم چون فقط توئی که می تونی جهنمو برام بهشت کنی...! دوری ازم،خیلی...اما قانعم به این دوری...به خدا قانعم... مثل همیشه تنهاییهامو با شب قسمت می کنم...اما انگار مهتابم پنجره اتاق منو گم کرده...مثل تو... میگن خدا ابرو به گریه می اندازه تا گل بخنده...می دونستی واسه لبخند اون روزت گریه کردم؟!... همه تار و پودم خیس اشکه... تورو حسین اگر پای کسی هم در میونه، حداقل بذار اسمت روم بمونه... من باورت دارم... باورت سخته،داغونم کرده...سخته که هرچی ازت می شنوم بگم دروغه...آره دروغ گفتن به خودت خیلی سخته...چون نمی خوام تصویر پاکی که ازت توی ذهنم ساختم کثیف شه،همین... به تو سپرده بودمش با هزار و یه امید...اما حالا واسه هزار و یکمین بار دلمو می برم تا شکستگیشو گچ بگیرم... تو فقط مونس ثانیه به ثانیه هستی من نیستی... نفسمی... تو همین دو شب انگار به دیدنش عادت کردم حالا امشب که ندیدمش کلی دلتنگم... خییییییییییییییییییییییییییلی زیاد... دیگه حتی اشکی برای ریختن ندارم... اونام تنهام گذاشتن... خیلی سعی می کنم بی تفاوت باشم و سرم به زندگیم باشه اما نمی شه که بشه... دیدنش همه چیو خراب میکنه،آخه اون چشم ها... چطوری باور کنم پشت اون چهره معصوم یه آدم نامرده که با شکستن یه دل فکر میکنه قوی ترینه؟؟؟؟ من به پاکی اون چشم ها شک ندارم اما حرفای بقیه... خسته شدم از تحمل زخم زبون... خسته شدم از انتظار... بس نیست تا الآن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مثل همیشه دنبال بهونه نمی گردم واسه باریدن... بی بهونه می بارم روی صحرای تشنه دلم... باز امروز دیدن اون چشم ها هواییم کرده...به امام حسین دیوونشم... دیوونه نگاه های بی تفاوتش... می دونم واسه اون رهایی وجود نداره... از چشم هاش معلومه... همون چشم هایی که اگه یه روز بارونی ببینمشون می شکنم... به خدا می شکنم... برام دعا کنید... امسال می فهمم معنی دردو...می فهمم اشکو... می خوام حسابی ببارم... قربون امام حسین برم که اینقد بامعرفته... هیچ کسو از در خونش دست خالی برنمی گردونه...حتی من گناهکار... شهادت امام مظلوم به همه عاشقاش تسلیت... فقط بارونه که می تونه آرومم کنه... دلم گرفته،بغض امونمو بریده... خییییییییییییلی تنهام... واسه دیدنش لحظه شماری می کنم اما میدونم وقتی دیدمش از نگاه به چشماش عاجزم... اون چشم ها دنیای منه... میدونم رفتارش،تموم نامردیش تظاهره... حق داره با شکستی که ورق خاطراتشو سیاه کرده دیگه به کسی اعتماد نکنه... یا به قول دوستش واسه دختر حرمت قائل نباشه و هر شب با یکی... اما اون چشم های معصوم... مهربون من... تو رو خدا تموم کن این تظاهر تلخو... رفتنت زد رگ امیدمو... قسم به همین اشکام... هنوز نفسم میره برات... دوستت دارم... دیگه نوشته هام گله ندارن از دلتنگی... شکایت نمی کنن از نامردی... چه تلخه قصه عادت... الان شدم یه آدم خنثی... آدمی که نه خوشحال میشه نه ناراحت... کاملا بی تفاوت... فقط منتظرم بیان و بگن دنیا تموم شده... نمی دونم چه حسی داره آزادی از قفس دنیا... اما هر چی هست خیلی بهتر از اسیر بودنه... اسیر یه عشق بی نهایت... اسیر غربت... من که عادت کردم به توداری... خییییییییییلی جالبه که همه میگن تو پری از انرژی...! انگار خستگی نمی فهمی،همیشه به آدم امید میدی... خب سخته... سخته درد بکشی اما بروز ندی... که بقیه نفهمن... که رسوا نشی... که همیشه از کنار کسی رد شی که تموم زندگیته... اما حتی نتونی نگاش کنی... بترسی اشکات گستاخش کنه... نمی خوام بفهمه با رفتنش چه بلایی سرم آورد... نمی خوام... می خوام مثل همیشه محکم باشم و حرفی نزنم... من صبور تر از این حرفام،می دونم... یادمه قرار بود یه دلیلیرو واسه یه عزیز توضیح بدم که قسمت نشد،حالا می گم... من یه سری عقاید دارم که شاید مسخره به نظر بیاد اما منطقیه... تا حالا نذاشتم دست نامحرم بهم بخوره،از این به بعدم نمی ذارم... چون اگر این اتفاق بیفته،بعدها نمی تونم اجازه بدم کسی،حتی اگه بمهم محرم بشه!دستمو لمس کنه حتی...چون به اسم کسیه که اولین بار... ترسم از اینه... من وقتی قلبمو زدم به نام کسی،جسمم هم مال اونه،مختاره هر کاری خواس بکنه با مالش...اما قبلش باید مطمئن شم عشق صاحب خونه،تب تند یه عاشق نیست که بعدش بره و ویرون کنه این کلبه درویشی رو...اونوقته که...(بالا توضیح دادم) پس تا وقتی که به یقین نرسم یکی به خاطر خودم دوسم داره،ورود ممنوع!!!! اینو همه دارن بهم میگن... دیگه از شیطنت خبری نیست...دیگه از دیوار راست بالا نمی رم از پنجره بیام پایین...!!!!!!!!!!! دارم یه دنیای جدیدو تجربه می کنم... دنیایی که تا بحال باهام بیگانه بوده... دنیای قشنگیه اما پره از دلتنگی... دیشب جوهر خودکار"دل نویسم"تموم شد!!!!!!!!!!!!!! این اسم خودکاریه که از روز اول شروع این حس پاکباهاش فقط و فقط درباره اون نوشتم...! از دلتنگیام براش... از نامردیش... خدایی خیلی پا به پام راه اومد... اما دیگه خسته شد،نفسش برید... اون بیچارم نتونست حرفامو تحمل کنه...کم آورد... بمیرم واسه این دلم... تا بحال سرپا مونده خیلیه... دیشب اعتراف می نوشتم که جوهر خودکار کمرنگ شد و بعد قطع...نقطه سر خط... دیوار محکم نفرتی که واسه خودم ساخته بودم با دیدن اون چشم های معصوم رو سرم خراب شد... اون چشم ها دیوونه می کنه... خدا می دونه تا الآن چند نفرو آواره کرده...! با اینکه خیلی سعی کردم بی تفاوت باشم اما نگران بودم که با اون لباس نازک تو هوای سرد سرما بخوره...آخه اگه مریض شه منم مریض می شم...مریض که هیچی،میمیرم... و اما اعتراف من... "تا آخرین نفس دوستت دارم نفس من..." و اما... روی حرف مستر جاسوس خیلی فکر کردم...حرف که چه عرض کنم،بیشتر شبیه طعنه بود... یعنی وجود جدی یه دختر تو زندگی اون... باور نمی کنم... اینه سهم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منی که حتی حرفای دوستشو باور نکردم...گفتم دروغ میگه... به قول خودش حسودی می کنن بهش...اما... اون دختر هر کی که هست،هیچوقت نمی تونه...یعنی نمی خواد که بتونه... مثل من دیوونش باشه... با این همه،خوب جوابمو داد.. تو نامردی اون که شکی نیست اما...واقعا انتظار نداشتم... اصلا من به جهنم... دعا می کنم با همدیگه خوشبخت باشن و سهمشون از این رابطه،شکست نباشه... خدا جونم حواست بهشون باسه... مواظب عشق من باش... امروز دیگه به تو حسی ندارم...بخوای میگم دوستت دارم، اما ندارم... تموم عشقی که داشتم حالا تبدیل شده به نفرت... یه نفرت بی نهایت... حرومت باشه تموم شبایی که تا صبح بیدار بودم پای پنجره... حرومت باشه اشکام واسه دلتنگیت... تــــــــــــــــــــو ارزششو نداشتی... می دونم برگشتت مثل برآورده شدن آرزوهام محاله... دیگه حتی لحظه شماری نمیکنم واسه دیدنت... ممنونم ازت،بابت جهنمی که برام درست کردی... این بود روزای خوبی که قولشو بهم داده بودی...؟این؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو راست می گفتی...همه حسودیشون شد...!!!!!! دروغگوی واقعی یعنی توووووووووووووووووووووووو... دیگه نه رهایی وجود داره،نه احساسی... خداحافظ عشق من... ای کاش دلم امشب بگرید...شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند... امشب یه حس عجیبی دارم...دلتنگی توام با خستگی... قلبم داره به درو ایوار سینه میکوبه...طفلک حق داره...خسته شده... یه بغض کوچولو ته گلومه... کاش فقط امشب،فقط امشب کنارم بود... اون وقت سرمو میذاشتم رو شونه هاش و میشکوندم این بغض قدیمی رو... چه آرامشی داره تو بغل اون گریه کردن... اونقدر بهونه دارم که بخوام تا خود صبح گریه کنم... کاش اونقد قوی بودم تا خط میکشیدم رو این حس اما... به خداوندی خدا حتی نفساش برام مقدسه... دوسش دارم... حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات،باشد،قبول... لااقل این نکته را بدان... آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم در سینه می تپید،دلم بود...نامهربان... خیلیا نفرین می کنن،تلافی می کنن...اما نه... نفرین من...الهی اونی که دوسش داری تنهات نذاره... تلافی من...می رم تا به اون برسی...سر راهت نباشم... راستی... قد من دوستت داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یادش بخیر یه زمان روزای خوبی داشتم،یه زندگی آروم و بی دغدغه... تا وقتی که یه جفت چشم خمار زمین گیرم کرد... اوایل نمی دونستم این حس مبهم از کجا نشات می گیره؟صد تا بهونه جور می کردم تا یه کوچه رو چند بار برم و بیام تا فقط بتونم از دور ببینمش...ساعت ها کنار پنجره سرپا بودم تا از دور بدون اینکه متوجه بشه نگاش کنم...چه لحظه ی نابی بود آرامش بعد از دیدنش... همه اینا باعث شد وقتی نیست،روزام جهنم شه،منی که حتی اسمشو نمی دونستم... فقط می دونستم اون غرور مردونش قلبمو به زنجیر کشیده،وقتی بر عکس همه پسرا سرشو می انداخت پایین و... عشق من دست نیافتنی بود و من...کاش همون موقع،قبل اینکه دیر شه می فهمیدم اینا همش یه نقابه...یه نقاب قشنگ... حالا...چهار ماه از اون روزا میگذره،همون آدمی که به فرشته بودنش شک نداشتم یه زخم همیشگی به قلبم هدیه داده... می بخشمش بابت رفتنش،حق داره...عشق که زوری نمی شه...اما نمی بخشمش بابت اون طوری جا زدنش...کاش اونقدری مرد بود که با خدافظی می رفت نه بهونه... نمی بخشمش که با رفتارش باعث شد از هر کس و ناکسی زخم زبون بشنوم،تحمل این زخم زبونا رمقی نذاشته برام... وقتی فهمیدم خیلی راحت شمارمو داده به... به خدا آتیش گرفتم،دنیا رو سرم خراب شد... واقعا این بود تک ستاره آسمون قلب من...این؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ثانیه ها تموم نمی شن؟؟؟ مرگ حق منه... چقد دعا کردم واسه دیدنش اما حالا... کاش نمی دیدم... نمی دونم شاید واقعا نمی بینه بی قراریو تو چشام... شاید نمی فهمه سرمو پایین میندازم تا بتونم اشکامو... خوبه بهش گفته بودم قلب من دیگه جای شکستن نداره...گفته بودم... بیخیال،من که عادت کردم... یه عمره زمین خوردم،اینم روش... خستم اما پشیمون نیستم...هنوزم خاطرش برام عزیزه...هنوزم عشقش تنها دارایی منه... می دونم...اشتباه از من بود اما تقصیر من نبود... تا اون موقع نه عاشق بودم نه بی قرار کسی...که دلم رسوام کنه... واقعا گناه من چی بود؟؟؟؟اینکه عشقم پاک بود؟اینکه می پرستیدمش؟چی؟؟؟ کجای دنیا این گناه اینقد کیفر داره؟؟؟ دیگه قلب داغون من اجازه زندگی نداره،نمی ذارم...عاشق شده حالام باید پاش واسه... تا قیام قیامت پای عشق پاکم وا میسم،نمی دونم شاید یه روز... الهی به امید خودت... چه بارونی می باره این روزا...مثل همیشه بدون چتر میرم زیر بارون...عادت دارم خودمو بسپارم به قطره هایی که لحظه شماری می کنن واسه رسیدن به زمین،تا بشورن تن غبار گرفتمو... تنم داغه،تب دارم اما سردمه...محتاج بغل گرمیم که آرومم کنه تو این سرگردونی مطلق... یادمه اون وقتام یه شب آسمون بغضشو شکست،بی صدا،نم نم...با کلی ذوق بهش گفتم،بی احساس جواب نداد،بی ذوق... امشب تاریک بود پنجره...وقتی بستس دق میکنم چه برسه حالا که برقا خاموشه...انتظار ندارم تو این هوای سرد باز بذاره پنجره رو...ولی حداقل اون پردرو کنار بزنه تا دلم خوش باشه،توقع زیادیه؟؟؟نفسم بند شده به یه پنجره حدود ۲در۱متری...بازی روزگاره دیگه... کاش حداقل ازش یه یادگاری داشتم تا هر وقت نگاش کنم یادش بیفتم...مثل بچه...! امروز کلی علاف شدم تو کافی نت تا حداقل دو،سه خطی بنویسم،نتونستم...یعنی حرفی نبود واسه نوشتن...فقط نضرارو خوندم.بهم بگین باید چیکار کنم؟بلاخره شما چن تا پیرهن بیشتر از من پاره کردین... دوستای گلم می دونم وبم خیییییییییییلی غمگینه اما...انتظار ندارین با این حال داغونم دنس برم این وسط که؟؟؟؟!!!! حالا همه اینا به کنار،خودم...روزام خیلی غربتین...تنهایی تا مغز استخونم نفوذ کرده،هیچ کسو ندارم که بخواد آرومم کنه.دیشب...واقعا معنای اون اخم لعنتی چیه؟من به کدوم گناه دارم مجازات میشم؟... دیگه خسته شدم،از خودم،از اون...از اینکه تو تموم لحظه هات یاد کسی باشی که تنها نیست...خیلی سخته به خدا... دیگه شبا تا صبح بیدار نمی مونم پای پنجره تا ببینمش،زل نمی زنم به صفحه گوشیم به امید وقتی که یه اس بیاد از My always love...(اسمش تو گوشیم...!).دیگه منتظر برگشتش نیستم می دونم ازم دلخوره نمیدونم چرا؟دیگه نمی خوام کنارم باشه،ترس از دست دادنش دردناک تر از تحمل نبودشه...همین که میدونه نفساش بهونه نفسامه،بسه... خیلی مدیونشم،عشق اون بود که منو رسوند به خدا...گر چه خودشم اونقد که باید...ماه رمضون...استغفرالله...! من دیوونه به جایی رسیده بودم که می خواستم بهش بگم اگر با چادر سر کردن من مشکلی داره،دیگه سر نکنم با اینکه عاشق ابهت چادر مشکی ام...خدارو شکر قسمت نشد...حالا یعنی واقعا خدارو شکر که قسمت نشد؟؟!!! ای بابا...دیگه خودمم باورم شد خیلی بچم...راست می گفت من بچم،بچه...بچه بازی در میارم!ما اخلاقمون به هم نمی خوره...کاش می فهمید حالا دیگه تحمل نبودش بالغم کرد،بزرگ که هیچی،پیرم کرد... میگن عاشقی جرمه،پس چرا به دلیل ارتکاب این جرم نمیان دارمون بزنن راحت شیم؟یعنی این جرم،اینقد شکنجه داره؟ما محکوم به زندگی کردنیم تا شاهد مرگ آرزو هامون باشیم... دلم هواشو کرده... ۸۹/۵/۵ ۳شنبه:نمی دونم چی بود تو اون چشم ها که با دیدنش دلم لرزید...سعی کردم نادیده بگیرم،سرکوب کنم حسمو...نشد... ۸۹/۵/۱۲ ۳شنبه:خیلی سخت بود با اون وضع دیدنش تو خیابون...همون روز با تیغ افتادم جون دستم...نوشتم باور نمی کنم...اما دیگه کار از کار گذشته بود...قلب دیوونه من،دیگه مال من نبود... ۸۹/۵/۱۵ جمعه:هر روز،بدتر از روز قبلش...عشق من تنها نبود...باشه عیبی نداره،همون که می دونستم خوشه،بس بود برام... ۸۹/۵/۱۸ ۲شنبه:بلاخره فهمید امید بودن یه تنهاس...شمارشو با واسطه دستم رسوند،نمی دونستم چی باید بگم،منتظر بودم خودش شروع کنه،اما اون مغرور تر از این حرفا بود... ۸۹/۵/۲۴ ۱شنبه:دلم گرفته بود،مثل همیشه تنهاییمو با آسمون قسمت می کردم که دیدمش از پنجره...بغضم شکست...وجودش بود که تن ملتهبمو آروم کرد...نتونستم بیشتر از این صبر کنم،دلم پرپر میزد واسه کنارش بودن...اون شب اساش برام حکم کمیارو داشت،تا مدت ها نگهشون داشتم... ۸۹/۵/۲۵ ۲ شنبه:جوابمو نمیداد،نگرانی داشت از پا مینداختم،پشیمون از عشق سرگردونم تا صبح کنار پنجره بیدار موندم تا ساغت ۰۷:۰۴ تونستم فقط یک دقیقه ببینمش... ۸۹/۵/۲۶ ۳شنبه:اونقد التماس کردم که بلاخره جوابمو داد..صدتا بهونه آورد واسه قطع این مثلا رابطه...خودشم خوب می دونس الکیه بهونه هاش...وای به من... ۸۹/۵/۲۹ جمعه:برگشت...تموم اون حرفا واسه امتحان من بود...نمیدونم چه نمره ای گرفتم از این امتحان،اما میدونم هیچوقت نفهمید که اون شب با اون امتحان چه بلایی سرم آورد...اما نمی تونستم ازش کینه داشته باشم،بخشیدمش... ۸۹/۶/۲ ۳شنبه:اعتراف کرد خسته شده ازم،از بچگیام...آرزوی مرگ بهترین تفسیر حالم بود... ۸۹/۶/۳ ۴شنبه:چه عاجرانه گریه کردم تو مهدیه...حاج سعید حسابی دیوونه کرده بود عاشقارو...بهم فرصت داد بزرگ شم،اما نفهمید به کمکش نیاز دارم واسه این کار،نفهمید باید کنار اون بزرگ شم،هیچوقت نفهمید...هنوزم... ۸۹/۶/۴ ۵شنبه:فقط همین یه شب کنارم بود...ناراحت شد از دستم...الهی بمیرم که ناراحتش کردم...اما ای کاش اول دلیلمو می شنید بعد قضاوت می کرد... ۸۹/۶/۶ شنبه:بار بی خبری...سجادم خیس بود از اشک... ۸۹/۶/۷ ۱شنبه:یه بهووووووونه دیگه،جالبه،نه؟؟؟!دیگه چیزی نگفتم،بذار فکر کنه پیچید منو...شایدم واقعا مشکل داره...خداوکیلی،یعنی تحمل من اینقد سخت بود؟؟؟!!!... ۸۹/۶/۱۱ شنبه:کادوی تولدشو با یه رور تاخیر دادم!کاش عکسشو داشتم تا پوستری که ارش کشیدم شبیهش می شد!...برگ سبزی بود تحفه درویش...همون روز یه قولی بهم داد،فکر می کردم اونقدر مرد باشه که پا حرفش وایسه... ۸۹/۶/۱۲ ۱شنبه:کاش همه چی فقط فقط یه کابوس بود...اما اون چشم های خمار...هیچوقت از جلو چشام کنارنمیره...کاش اون چشمهارو نداشت... ۸۹/۶/۱۹ ۱شنبه:ززززخم زبون...از هر کس وناکس داغونم می کنه...میدونم میدونه همه چیو...باورم نمیشه اون چهره معصوم فقط یه نقاب باشه...رسمه روزگاره دیگه...قصه ما به سر رسید... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |


